X
تبلیغات
تــــــــــرنم باران

تــــــــــرنم باران

لحظه هارامیگذراندیم تابه خوشبختی برسیم غافل ازاینکه خوشبختی درآن لحظه هابودکه گذراندیم.

مـــ ـــــــریـــــــ ـم خانوم .........



        منـ مریمـ خانومـ گلـ گلابـ مدیر اینـ وبلاگـ خوشملـ هستمـ .یهــ قولیــ بهمــ بدید بازمــ بهـ وبمــ سر بزنید


        حتما واسمــ نظر بگذارید.... هر کســـ خواستــــــ تو وبلاگمــــ بلینکمشــــ

لینکمــــ کنهـــــ و بعد بهمــــ خبر بدهــ تا منمـــــ بلینکمشــــ.....


       راستیـــ بهــــــــ وبلاگــــــــــــه منـــــــــــ چه امتیازیـــ می دیــــــــد؟؟؟


عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقـــ هـــــــمـتــونمــــ....

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 13:58 ] [ Maryam ] [ ]
ادم خر شانس...
[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 15:50 ] [ Maryam ] [ ]
عشق عمومی

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده،
من ريشه های ترا دريافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست.

[ چهارشنبه چهارم بهمن 1391 ] [ 15:41 ] [ Maryam ] [ ]
کار خیلی مهم . . .

[ یکشنبه بیست و چهارم دی 1391 ] [ 1:42 ] [ Maryam ] [ ]

[ پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ] [ 18:58 ] [ Maryam ] [ ]
پسر خاله پت و مت . . .

[ یکشنبه هفدهم دی 1391 ] [ 12:14 ] [ Maryam ] [ ]
i lov you....
[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 1:43 ] [ Maryam ] [ ]

برآنچه گذشت

آنچه شکست

آنچه نشد

آنچه ریخت

حسرت نخور

زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد . . .


.

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

.

[ شنبه بیستم آبان 1391 ] [ 20:8 ] [ Maryam ] [ ]
گل بی گلدون

گل بی گلدون
خواننده: گوگوش
خواننده: شهرام صولتی
خواننده: پویا

میگفتی بی تو هیچم
با من بمون همیشه
نباشی من میمیرم
گل بی گلدون نمیشه
چه اشتباهی کردم
حرفات و باور کردم
چه اشتباهی کردم
حرفات و باور کردم

یه روز سرد پاییز
گلدونت و شکستی
مثل عروس گلها
تو گلخونه نشستی
بهار میاد دوباره
بازم تو رو میارن
مثل گل زینتی
تو گلخونه میکارن
بازم به گلدونت میگی
با من بمون همیشه
میگی که بی تو میمیرم
گل بی گلدون نمیشه
چه اشتباهی میکنه
حرفات و باور میکنه
چه اشتباهی میکنه
حرفات و باور میکنه

می گفتی بی تو هیچم
با من بمون همیشه
نباشی من میمیرم
گل بی گلدون نمیشه
چه اشتباهی کردم
حرفات و باور کردم
چه اشتباهی کردم
حرفات و باور کردم

یه روز سرد پاییز
گلدونت و شکستی
مثل عروس گلها
تو گلخونه نشستی
بهار میاد دوباره
بازم تو رو میارن
مثل گل زینتی
تو گلخونه میکارن
بازم به گلدونت میگی
با من بمون همیشه
میگی که بی تو میمیرم
گل بی گلدون نمیشه
چه اشتباهی میکنه
حرفات و باور میکنه
چه اشتباهی میکنه
حرفات و باور میکنه
چه اشتباهی میکنه
حرفات و باور میکنه
چه اشتباهی میکنه
حرفات و باور میکنه
[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 15:52 ] [ Maryam ] [ ]

ساحل دریا - ساحل و دریا
خواننده: گوگوش

دلم از غصه داره
خون میشه دریا کاری کن
غممو مثله موجات بردار
تو ساحل خالی کن
بیا دریا کاری کن
غما رو چاره بکن
بیا دریا کاری کن
غما رو چاره بکن
عمریه ساحل و دریا
مثله غم با دل من
گفتگوشون سر نمیاد
اگه روزی یکیشون
از همدیگه دوری کنه
مهتاب دیگه در نمیاد
موجای دریا رو
خون آلود و زرد نمیکنه
فقط دروازهء دل رو
روی غم وا میکنه
موجای دریا رو
خون آلود و زرد نمیکنه
فقط دروازهء دل رو
روی غم وا میکنه
بیا دریا کاری کن
غما رو چاره بکن
بیا دریا کاری کن
غما رو چاره بکن
عمریه ساحل و دریا
مثله غم با دل من
گفتگوشون سر نمیاد
اگه روزی یکیشون
از همدیگه دوری کنه
مهتاب دیگه در نمیاد
موجای دریا رو
خون آلود و زرد نمیکنه
فقط دروازهء دل رو
روی غم وا میکنه
موجای دریا رو
خون آلود و زرد نمیکنه
فقط دروازهء دل رو
روی غم وا میکنه
بیا دریا کاری کن
غما رو چاره بکن
بیا دریا کاری کن
غما رو چاره بکن

[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 15:25 ] [ Maryam ] [ ]
شاه دخترون

  

شاه دخترون
آهنگساز: جمشید شیبانی
ترانه سرا: جمشید شیبانی
خواننده: معین

شاه دخترون دختر گل به سر سرون دختر
شاه دخترون دختر گل به سر سرون دختر
برده اون نگاه تو عقل و هوش من از
ای گل گلستانم ای نو گل بستانم
چشمان سیاه تو چشمان سیاه تو
اتش زده بر جانم اتش زده بر جانم
این دل سرکش من تاب وتوان نداره
برای دیدن تو همیشه بی قراره
اگه پیشه من بیایی اگه پیشه من بیایی
دل دیگه غم نداره دل دیگه غم نداره
شاه دخترون دختر گل به سر سرورن دختر
برده اون نگاه تو عقلو هوش من از سر عقلو هوش من از سر
با اون راه رفتنت خندیدنت میون گلها
با اون راه رفتنت خندیدنت میون گلها
پروانه شدیو پر می زنی می بری دلها
چرارفتی نداری مروتی نداری
چرا بر من مسکین محبتی نداری محبتی نداری
شاه دخترون دختر گل به سر سرون دختر
چشمان سیاه تو برده هوش من از سر برده هوش من از سر



[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 14:19 ] [ Maryam ] [ ]
قسم به عشق


آهنگساز: جمشید شیبانی
خواننده: معین

بی تو ای روشن گر شب های من
بوسه می زد ناله بر لب های من
در غرور اشک من یاد تو بود
در سکوت سینه فریاد تو بود
مخمل سرخ شفق رنگ تو داشت
پرده های ساز آهنگ تو داشت
تو شادی گذشتمی وقت سعید رفتنی
توی حیاط بوی غریب بهانه ی قشنگمی
گفتی نگو دوست دارم حرفتو باور ندارم
اشتباه میکنی بازم دوستت دارم قد خدا
تو رو قسم به عشمون یه شب دیگه پیشم بمون
چرا تو باور نداری حرف دل عاشقمو
چرا تو تنها میزاری دست های سرد خستمو
بیا که با صدای تو مهر سکوتو میشکنه
هزار هزار شعرو غزال نخونده فریاد میزنه
دوست دارم قد خدا قد تمام قصه ها
تو رو قسم به عشقمون، یه شب دیگه پیشم بمون

[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 14:17 ] [ Maryam ] [ ]
الهه ناز خواننده: بنان خواننده: معین
باز ای الهه ناز، با دله من بساز
کین غم جانگداز، برود ز برم

گر دل من نیاسود، از گناه تو بود
بیا تا ز سر گنهت گذرم.

باز میکنم دسته یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز، ز خاطر ببرم.

گرنکند تیر خشمت دلم را هدف؛
بخدا همچون مرغ پر شور و شرر،
بسویت بپرم.

آنکه او ز غمت دلبندد چون من کیست؟
ناز تو بیش از این بهر چیست؟

تو الهه نازی در بزمم بنشین
من تو را وفادارم بیا که جز این،
نباشد هنرم.

اینهمه بیوفایی ندارد ثمر
بخدا اگر از من نگیری خبر،
نیابی اثرم.

[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 14:15 ] [ Maryam ] [ ]
مرگ برگ

از نبودنت می ترسم وقتی تو نگام نشستی

اخه تو شدی تمامه رگ و پوست و هر چی هستی

اخه حسه رفتنه تو به من حسه مرگ و میده

تو برو غمت نباشه مرگه یه برگ و کی دیده؟

به جونه هر چی ستارست می خوامت هر لحظه هر بار

اما تو هستی و نیستی اینه راه و رسمه اجبار

بی تو زندگیم چه سرده...قصه هام قصه ی درده

تک درخته سبزه عشقم بی تو بی روحه و زرده

 

 

نیستی ببینی غروبه سردم و...

شکسته غصه ...خلوته دردم و...

نیستی ببینی بی تب و تابم و  ...

نیستی ببینی سنگه صبورم و ...

رفتی وتنها چه سوت و کورم و...

نیستی ببینی از خودمم دورم...

 

 

شیطنت هایه نگاهت ...وقتی میشه اینه ی دق......

بگو کی رسید به داده دله بی قراره عاشق؟

 

هر کی یا هر کسی هستی...

 

رفتی تو باغه وجودم...

دارم از عشقت می سوزم...

کاشکی عاشقت نبودم.!!

نیستی ببینی ...


[ یکشنبه سیزدهم فروردین 1391 ] [ 5:27 ] [ Maryam ] [ ]
ببار بارون


ببار بارون...

ببار بارون که این جا شکله زندونه

ببار بارون...

ببار بارون دله بی طاقتم خونه

ببار بارون...

ببار بارون یکی عشق رو گم کرده

ببار بارون  قراره گریه برگرده



از این بهتر نمیشه فکره من باشه

تو هم انگار قراره دیگه تنها شی


نمی دونم چرا بد شد

چرا از خوبی هام رد شد


شاید بازم بیاد خونه بگه بی من نمی تونه

نمی تــــــــــــــــــــــــــــــــــونـــه


اون و یادم میاری تو

باید بازم بباری تو


ببار بارون تا با اواز منو یاده چشاش بنداز

ببار بارون...

ببار بارون من اینجا گیج و داغونم

ببار بارون...

ببار بارون که بی عشقش نمی تونم 

ببار بارون...
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 4:54 ] [ Maryam ] [ ]
فقط تو نیستی......
فقط تو نیستی که منو شکستی

فقط تو نیستی که باهام نموندی

تو این شب و روزای بی هیاهو

فقط تو نیستی که منو سوزوندی

من همیشه به هر کی دل سپردم

ازش فقط یه خاطره برام موند

این همه تنها شدن وشکستن

منو دیگه از هر چی عشقه ترسوند

فقط تو نیستی که شبونه رفتی

فقط تو نیستی که دروغ می گفتی

نمی دونم شاید یه روز که دور نیست

تو هم به حال و روز من بیفتی

انگار که سر نوشت من همینه

من از تو هیچ گلایه ای ندارم

حتما خودم مقصرم عزیزم

یه عمریه همیشه بی قرارم...

[ چهارشنبه دوم فروردین 1391 ] [ 17:4 ] [ Maryam ] [ ]

اینشتین نام کوچکترین اسب جهان است که سه روز پیش در مزرعه ای در “بارنستد” در “نیوهم شایر”

انگلستان بدنیا آمد. قد این کره اسب ۱۴ اینچ (حدود ۳۶ سانتیمتر) و وزن آن ۶ پوند (حدود ۲٫۷ کیلو گرم)

است. شاید جثۀ این اسب برای خردسالان مناسب باشد اما قطعا برای اسب های دیگر حتی انواع

مینیاتوری آنها مناسب نخواهد بود! گفته میشود در صورتی که اثبات شود کوچکی این کره اسب بر اثر

مصارف دارویی نبوده، نام او میتواند در کتاب رکودهای گینس ثبت گردد.

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 14:48 ] [ Maryam ] [ ]
قهوه ی نمکی...

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟ اون جواب داد “شیرینه”

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 13:43 ] [ Maryam ] [ ]
قلب شکسته

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت.


ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

 

مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین  گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟


مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .


پیر مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها  بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند. گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام. امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست؟


مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت .


مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود…

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 13:42 ] [ Maryam ] [ ]
عشق چیست؟؟؟

به کودکی گفتند:عشق چیست؟

گفت: بازی

 

 

 

به نوجوانی گفتند:عشق چیست؟

گفت:رفیق بازی


 

 

 

به جوانی گفتند عشق چیست؟

 گفت:پول وثروت

 

 

 

به پیرمردی گفتند:عشق چیست؟

گفت:عمر

 

 

 

به عاشقی گفتند عشق چیست؟

چیزی نگفت:آهی کشید

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 13:31 ] [ Maryam ] [ ]
تابلوی مرد کور...

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته

و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:

من کور هستم لطفا کمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت

آن را برگرداند

و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت

و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است

مرد کور از صدای قدم های او، روزنامه نگار را شناخت

و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود.

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم

و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

"امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!! "



وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد

باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.حتی برای کوچک ترین اعمالتان ازدل،فکر،هوش

وروحتان مایه بگذاریداین رمزموفقیت است ....  لبخند بزنید.


[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 8:0 ] [ Maryam ] [ ]
زمستون
http://up98.org/index.php?module=thumbnail&file=9affnf62ma19xwqlupa.jpg

زمستـــــــــــــــــــون .....

تن عریون باغچـــه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمی دونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدون

گل وگلدون چه شبهایی نشستند

بی بهانه واسه من قصه گفتند عاشقانه

چه تلخه... چه تلخه... باید تنها بمونه قلب گلدون

مثه من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه 

بهاااااااااااره زمستون ها برای تو همیشه

تو مثله من زمستونی نداری

که باشه لحظه ی چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گل های کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی ببینی

چه سخته لحظه ی چشم انتظاری

چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشم های گریون

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 23:4 ] [ Maryam ] [ ]
عشق اول.....

http://eua.webatu.com/photos/2a1e34d86293.jpg


میــــــگن هیـــــــچ عشقـــــــی تــــــو  دنیـــا مثـــــه عشق اولـــی  نیســـت

میــــــــــــگذره  یــــه  عمـــــــــری  امــــــا  از  خیــــــــــالت   رفتنـــی   نیست

داغ عشـــــــق هیـــــچ کـــــــی مثـــــــله  اون  کـــــه  پـــس میزنـتـت نـیست

چـــــــه بده تنهـــــــــا شـــــی وقتــــی  هیــــــچ کســــــی هـــم قدمت نیست


چقـــــــده  سختــــــــه  بدونــــی  اون  کـــــه  مـــی خوایـــــش  نمـی مـــــــونه

کــــه  دلـــــش یــــــه جــــــــای دیگـــــه اســـت و همــــه وجــــودش مـــال اونــه

چـــــــــه  بـــــــــده  بـــــــرای  اون  کــــه  جــــون  میــــــدی  غریبـــــه  باشــــی 

بگــــی مـــی خــــــوام بــــا تــــو بـاشــــم بگــــــه میخــــــوام کـــــه نبـــاشــــی


[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 0:31 ] [ Maryam ] [ ]
بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .

 

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .

راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

                                          

نويسنده :عرفان نظر آهاري ؛ چلچراغ

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 15:11 ] [ Maryam ] [ ]
نظر خواهی...
_به نظرتون دلیل دوستیه دو جنس مخالف در دوان مجردی چیه؟؟؟؟

_به نظرتون این وسط کدوم یکیشون بیش تر آسیب مبینه؟؟؟چراااااااااااااااااا؟؟؟

_چرا اخر همشون یه دل شکسته و یه چشم گریون به یادگار میمونه؟؟؟

[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 2:6 ] [ Maryam ] [ ]
عکس انتخابی:....نظرتون راجبه این عکس چیه....

...

 


[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 16:24 ] [ Maryam ] [ ]
شکلک هاپو هاي بامزه.......

به خواسته ی یکی از دوستاااااااااااااااااااااااااااااان عزیز...


ادامه مطلب
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 21:18 ] [ Maryam ] [ ]
ولنتاينتونـــــــــ مبارک ..
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 1:10 ] [ Maryam ] [ ]
دلیل عشق...
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید …:
چرا مرا دوست داری …؟

چرا عاشقم هستی …؟

پسر گفت …:
نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …
دختر گفت …:
وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟
پسر گفت… :
واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …
دختر گفت …:
اثبات.!.!.؟
نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …
شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…
اما تو نمی توانی این کار را بکنی …
پسر گفت …:
خوب …
من تو رو دوست دارم …
چون …
زیبا هستی…
چون…
صدای تو گیراست …
چون…
جذاب و دوست داشتنی هستی…
چون …

باملاحظه و بافکر هستی …

چون …
به من توجه و محبت می کنی …
تو را به خاطر لبخندت …
دوست دارم …
به خاطر تمامی حرکاتت…
دوست دارم …
دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …
دختر تصادف کرد و به کما رفت…
پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…
نامه بدین شرح بود …:

عزیز دلم …

تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …


اکنون دیگر حرف نمی زنی …
پس نمی توانم دوستت داشته باشم …
دوستت دارم …
چون به من توجه و محبت می کنی …
چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…
نمی توانم دوستت داشته باشم…
تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …
آیا اکنون می توانی بخندی …؟
می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟
پس دوستت ندارم …

اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…
در زمان هایی مثل الان…
هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…          
آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دار…؟
نه هرگز…

و من هنوز دوستت دارم …

   

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 17:15 ] [ Maryam ] [ ]
عکس های سه بعدی...
[ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ] [ 20:0 ] [ Maryam ] [ ]